ژوئن 12, 2010 در 7:59 ق.ظ. (سیاستِ اجتماعی)
سال اول دوره ی لیسانس حدود یازده سال پیش بود. آزمایشگاه فیزیک پایه داشتم که خلاصه میشد در چارتا وسیله ی بازی و کودکانه! یکی از این اسباب بازی ها آونگ بود. آونگی که باید از حالت عمودی منحرف میشد و با اندازه گیری دوره ی تناوب و طول آن و استفاده از یک رابطه ی ساده به محاسبه شتاب گرانش زمین منجر میشد. اغلب احتمالا این آزمایش را انجام داده باشید.
استاد آزمایشگاه مرد هزار سودا بود و آرام و قرار نداشت و کلاس را با دفتر مدیریتش بر امور فرهنگی و بازار مکاره اشتباه گرفته بود و تمام جلسه را به صحبت با بی سیم و موبایل میگذراند و دائم حرف میزد. ما هم همچین حوصله ی درست و حسابی انگار برای درس او نداشتیم و از آن کلک همیشگی برای انجام آزمایش و تهیه گزارش استفاده میکردیم! آن کلک را همه میشناسیم!
اینکه ما به دنبال چیزی بودیم که جوابش را میدانستیم و آن عددی بود حدود 9.81! کار ساده ای بود که به جای اندازه گیری زمان تناوب آونگ بیاییم و برعکس عمل کنیم! یعنی در رابطه ی موجود ابتدا مقدار شتاب گرانش را مثلا با چند صدم اختلاف با عدد 9.81 قرار دهیم (که مثلا آن هم به خاطر خطای انداز گیری است و شرایط مکانی و….!!!) بعد از رابطه ساده موجود، دوره تناوب را بدست بیاوریم و حالا که دوره تناوب را داریم خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم و انگار نه انگار که این عدد را از رابطه بدست آوریده ایم و کانه نشسته ایم و کلی اندازه گرفته ایم!!!!! بعد زمان گزارش نویسی خیلی خیلی خیلی منطقی دوره تناوب را در رابطه بگذاریم و ناگهان با درخششی چشم گیر!!! مقدار شتاب گرانش را بدست آوریم!! و آن چند صدم اختلاف را هم که خودمان عمدی متفاوت از 9.81 گذاشته بودیم تفسیر کنیم به نام خطای اندازه گیری که البته دو بخش دارد: دستگاهی و انسانی!!! عجب گزارش تر و تمیزی بشود و چه قابل اعتنا!!!!
چند روز پیش برای یکی از دوستانم میگفتم که اوضاع سیاسی ما شبیه این آزمایش شده! وقتی قرار شد که مقدار شتاب گرانش 9.81 بماند، شما زمین و زمان را تغییر میدهید تا خروجی رابطه اتان به جز 9.81 چیز دیگری نشود! البته حق هم دارید، بنده خدا شتاب گرانش که گناهی نکرده که از ثوابت طبیعت شده!
وقتی قرار شد پدیده های رخ داده را از زاویه ای نگاه کنید که یک سری افراد را به هر قیمتی مبری از خطا و اشتباه و خودرایی و چه و چه نشان بدهید مجبورید همه ی وقایع رخ داده را چنان تفسیر کنید که گردی بر دامن کبریایی آنها ننشیند و در این میانه نتیجه ی حرفهایی از قبیل «ت ج ا و ز» و «ک ش ت ا ر» و «ک و ی س ب ح ا ن» و » ک و ی د ا ن ش گ ا ه» و حرفهای معترضانه ی شخصیتهای مختلف از پیش معلوم است! همه یا کار نفوذی هاست! یا کار دشمن است! یا بی بصیرتی است! یا نفاق ِ سر برآورده از پس سالهاست! یا زاویه گرفتن است! یا فلانی از اول هم همینطور بود!! یا اصلا نیست و تکذیب شده!
در چنین شرایطی » ن د ا» اول اصلا کشته نشده، بعد با تیر خارجی کشته شده، بعد فیلم صحنه سازی است، بعد آرش در ماشین او را کشته، بعد آرش اصلا در ماشین نبوده و اصلا احتمالا پزشک نیست و بعد این اصلا گلوله نخورده و پمپ خون بوده که اگر اینجا، درست اینجا، دقت کنید درست اینجا را نگاه کنید اصلا معلوم است که دارند پمپ خون را فعال میکنند و هرچند میخواستند که دیده نشود ولی دست الهی مانع شده و بعد به این نتیجه میرسند که از فاصله ی 3 تا 15 متری تیر خورده! بعد فیلم بیمارستانش در می آید! بعد دیگه چی میشه منتظر باید ماند تا بعد!
همه ی این اداها برای همان است که g را فیکس کنیم! ثابت نگه داریم! زمین و زمان را بر هم ببافیم، همه را پسر نوح کنیم، به همه بتازیم، همه را از لب تیغ بگذرانیم که چه؟ که g را فیکس کرده باشیم!
۱ دیدگاه
ژوئن 5, 2010 در 10:18 ق.ظ. (عمومی)
امیر مومنان میگفت که حق و عدالت چه میدان وسیعی است در زمان سخن گفتن و چه تنگ و باریک است در هنگامه ی عمل (نقل به مضمون).
دیروز در میدان ِ سخن چقدر حرف از تقوا و رعایت انصاف بود و چه خاطره ها که گفته نشد! غافل از آنکه گوینده در میدان عمل سقوط کرده بود و حتی به کلامی در اعتراض به آنان که جلوی حرف زدن یک شخصیت شناخته شده در یک مراسم رسمی ِ ملی با پخش زنده ی تلویزیونی را میگیرند تذکر نداد!
3 دیدگاه
ژوئن 1, 2010 در 10:04 ق.ظ. (عمومی)
وقتی زاویه ی نگاهت شد حفظ منافع خودت، حفظ قدرت و حفظ پایه های بودن خودت به هر قیمتی، از آن به بعد برای هر حرکت مافوق تصور انسانی و در جهت حیوانی، دلایل متقن و محکم می یابی! داستان حمله ی اسراییل به کشتی کمک رسان به غزه از همین جنس است. برای حمله از دید آنها دلایل کافی و جامعی هست از جنس همان دلایل که شیمون پرز در نشست سال گذشته ی داووس می آرود که دلیل حمله به مساجد و بیمارستان ها و مدارس را پنهان شدن نیروهای طرق مقابل در آنجا می دانست!! الان هم برای خودش دلیل دارد که ما گفتیم هرکس که میخواهد کمک برساند بیارد بدهد به ما یا به مصر! و بعد از بازرسی و اطمینان از نبود اسلحه و مهمات به دست غزه میرسانیم و تازه این چند تن که کمک قابل توجهی نبوده و روزانه صدها تن از اسراییل به غزه میرود!!
ظاهر قصه هم منطقی جلوه میکند! میگویند که اگر اسلحه و مهمات نمیبرید پس چرا نگران بازرسی ما هستید؟ این حرفها برای مردمان اسراییل بسیار هم منطقی جلوه میکند! تصور کنید که در مناظره ای نماینده اسراییل همچین حرفی بزند، چه جوابی هست بر آن؟ میتوانند بنشینند و فریاد سر دهند که ما گفته بودیم کسی بدون اجازه ما نزدیک نشود و این کار در جهت حفظ منافع ملی ما انجام شده در مقابله با کسانی که میخواستند آن را نقض کنند!!!
.
از همین جنس استدلال ها، از همین جنس یورش بردن ها، از همین جنس کشتن ها و جنایت کردن ها، از همین جنس وحشیانه انسانیت زیر پا گذاشتن ها، از همین جنس یک طرفه به قاضی رفتن ها و از همین جنس در بمب تبلیغاتی رسانه القاء کردن ها، از همین جنس ندیدن طرف مقابل، از همین جنس سر در زیر برف فرو بردن ها، از همین جنس هوچی گری ها، از همین جنس ترورهای شخصیتی و فیزیکی، از همین جنس … همین جنس…. دقیقا از همین جنس… جایی حوالی من و تو که نامش اسراییل نیست این روزها بسیار دیده میشود. دریغ به این که میرسیم ناگهان قضاوت هامان میشود آسمان ریسمان بافتن و فرو افتادن در حرفهایی دقیقا از جنس استدلالهای شیمون پرزی!
2 دیدگاه
مه 11, 2010 در 5:53 ب.ظ. (دلنوشته)
آرام نفس میکشید، چشمهایش برق داشت، برقی که چشمانت را بزند، زمزمه میکرد:
.
هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد .. داند که سخت باشد قطع امیدواران
.
.
من در شرم گونه هایش می ماندم، آنگاه که پینه هایش دستهایت را خراش میداد.
پیر بود، «پیر».
3 دیدگاه
آوریل 29, 2010 در 11:08 ق.ظ. (سیاستِ اجتماعی)
برخی اخبار را نمی توان نادیده گرفت و از آن (کوتاه یا بلند) ننوشت.
حسن بلخاری از ریاست پژوهشکده ی هنر برکنار شد.
همین.
دیروز بعد از خواندن این خبر، در ذهنم مرور میکردم همه ی لحظه هایی که هر هفته با جناب بلخاری در آن کانون کوچک فیلم و فرهنگ می نشستیم، فیلم پخش میکردیم و ایشان برایمان از سینما، فرهنگ و هنر مدرن واسلامی میگفت. صدایی آرام و شمرده که تقریبا یادت نمی آید کلمه ای را تپق زده باشد.
سیر هنر در ایران و اسلام و پیچیدگی های در هم تنیده ی آنها را از افقی بسیار دوست داشتنی تصویر میکرد و ابهت فرهنگ این مرز و بوم را به رخ جهان میکشاند. جهانی که نابود کننده اصالت و الوهیت فرهنگی شد و رو به خرده فرهنگ های اجتماعی ِ برگرفته از قانون آورد که با همه ی محاسنی که برایش داشته باعث فرو ریختن بنیانی به نام «شهود» گردیده.
گفتنی از آنچه او در نظر داشت بسیار است. حسن بلخاری برکنار شد و البته جرمش را که میدانید؟ رای او نیز رنگی داشت به رنگ رییس فرهنگستانی که او را رییس پژوهشکده ی هنرش کرده بود. روزگاری که حسن بلخاری ها هم در آن تحمل نشوند هم خود حکایتی است.

حسن بلخاری نشسته در سمت راست میرحسین. آذرماه هشتاد و هشت، همایش هنر و فرهنگ عشایر ایران.
3 دیدگاه
آوریل 22, 2010 در 1:03 ب.ظ. (عمومی)
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا «من» بوده ام
.
.
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند.
2 دیدگاه
آوریل 18, 2010 در 11:31 ق.ظ. (سیاستِ اجتماعی)
.
.
خبر (
+): رئیس جمهور مدتی پیش اعلام کرد که یک عالم تهرانی به من خبر داده است که به زودی در تهران زلزله می آید و لازم است مردم از گناهان خود توبه کرده و در حد امکان از شهر خارج شوند. در همین رابطه شنیده ها حاکی از آن است که عالمی که به احمدی نژاد خبر وقوع زلزله در تهران را داده است ،آیت اله خوشوقت از علمای صاحب نام و عارف برحق و استاد اخلاق در تهران است. در همین رابطه گفته می شود آیت اله خوشوقت چندین شب است در مسجد خود نسبت به وقوع زلزله هشدار می دهد و مردم را به خروج از تهران و دعا و توبه از گناهان دعوت می کنند. روز گذشته هم آیت اله صدیقی در خطبه های نماز جمعه به احتمال وقوع زلزله در تهران اشاره کرد و تاکید داشت که یک عالم تهرانی از وی خواسته که مردم توبه عمومی کنند. آیت اله صدیقی در خطبه های روز جمعه تاکید کرد که افزایش فساد اخلاقی در جامعه یکی از مهمترین دلایل وقوع زلزله در تهران است. وی از مردم و نماز گزاران خواست برای رفع بلا دست به دعا ببرند.
*
من نمی دانم، و لابد خیلی های دیگر، که آیا اصلا درست است که مردم را این شکلی از گناه کردن و توبه نکردن بترسانند؟ میلیاردها خرج هزاران ساعت برنامه رادیو تلویزیونی و ده ها دستگاه و حوزه و دانشگاه ریز و درشت دینی و فرهنگی و مذهبی و صدها ضربه شلاق و سال ها زندان در همه این سال ها، و بعد به جای این که بگردند ببینند کجای مدیریت فرهنگی «نظام اسلامی» اشکال داشته که متاع معصیت ارزان است و متاع «قربت الی الله» مهجور، توپ را به زمین «مردم» می اندازند که چی؟! که «مردم» بیایید توبه کنید تا عذاب الهی نازل نشود و تازه از بین همه گناهان کبیره و صغیره دامن بدحجابی و زنا را گرفته اند و کسی از مردم نمی خواهد که «توبه عمومی» کنند از دروغ، از توهین، از تهمت، از کم و گرانفروشی، از امر به منکر، از نهی از معروف و از غیبت که «اشد من الزنا»ست! … آن وقت فکر نمی کنند با طرح این مسائل بهانه برای شبهه افکنی فراهم می شود؛ جوان ها نمی پرسند که چرا سال هاست در بسیاری از کشورها که مفاسد اخلاقی بیداد می کند خبری از زلزله نیست؟ نمی پرسند پس خانه ی امن از زلزله و تخریب، مجوز مفاسد اخلاقی است؟ نمی پرسند چرا در قبل از انقلاب، تهران را زلزله ویران نکرد؟
*
«علی»، شاه کلید «پاکی» را جای دیگری آدرس داد وقتی که برای مالک اشتر نوشت: «من در مواردی متعدد از رسول خدا شنیدم که می فرمود: «هیچ امتی به پاکی و قداست نخواهد رسید اگر حق ضعیف آن امت از قدرتمندش بدون گرفتگی زبان (و لکنت) گرفته نشود».
*
پ.ن: یادآوری موضع گیری های سیاسی آیت الله خوشوقت؛ «لیست رایحه خوش خدمت را تبلیغ كنید» (
+) / آیت الله خوشوقت در خشکسالی سال 78 هم گفته بود که دلیل این خشکسالی، رأی مردم به خاتمی و نادیده گرفتن تمایل علما به آقای ناطق بوده است!
.
.
.
======
دوست داشتم در مورد صحبت هایی که در مورد زلزله تهران میشود چیزکی بنویسم،
نوشته «راز سر به مهر» را که خواندم ترجیح دادم چیزی ننویسم و عین نوشته ی ایشان را نقل کنم. دلیل اینکه لینک ندادم و عین نوشته را کپی کردم این بود که نمیدانستم که بلاگ ایشون فیلتر هست یا نه؟!
تخریب وجه ی دین در جامعه ی ما موج میزند، به هر شکل و بهانه ای! مسوولین دینی کشور ما نگاه و به قول معروف قرائت خاصی از دین دارند که نمی دانم چرا یک بار رو به آیینه نمیشینند و از خود نمی پرسند شاید نگاه ماست که اشتباه است و تقصیر از مردمی نیست که به هر شکل و زبان گناه را بر گردن آنها می اندازیم.
دوستی بخشی از فیلم حاجی واشنگتن را از یوتیوب به اشتراک گذاشته بود در همین ارتباط که:
*از دیالوگهای فیلم حاجی واشنگتن
3 دیدگاه
آوریل 14, 2010 در 10:02 ق.ظ. (سیاستِ اجتماعی)
داستان تحریم و اداهای آن را مرور میکنم، تنها چیزی که برای حضرات مهم است، چرتکه انداختن برای این است که با تحریم ایران چطور منافع خودشان را نه تنها حفظ کنند که افزایش نیز بدهند! بعد جلدی از انسان دوستی و محبت بر نشستهاشان بزنند که ما چقدر مردم دنیا را دوست داریم و چقدر دلمان برایشان سوخته!
بیچاره جهان! که ابرقدرتهایش آمریکا و چین و روسیه باشند!
بیچاره تر ما که …
3 دیدگاه
آوریل 10, 2010 در 11:02 ق.ظ. (عمومی)
تمام غروب رگبار زد، تگرگ ریخت، تمام شب بارید، پاییز ِ سبز بود. برگریزان!

*عکس را یکی از دوستان گرفت. جایی همین حوالی، همانجا که من راهروی سبز میخوانمش، آنجا که تابستان هشتاد و هفت آن پیرمرد جلویم را گرفت و خوشحال بود که من خنده بر لب دارم و میگفت که «از هوا لذت ببر! تابستان تهران تا کنون اینگونه نبوده»
4 دیدگاه
آوریل 8, 2010 در 11:56 ق.ظ. (سیاستِ اجتماعی)
اگر بچه بوده باشیم خیلی مهم نیست، میتوان برگشت و خواند، این هدیه ی دنیای مکتوب است به ما!
اولین بار فیلم «مرتضی و ما» را سال دوم دانشگاه دیدم. و بعد از آن پانصد بار دیگر به گمانم آن را دیدم! کلمه به کلمه ی آن مقاله ی «انفجار اطلاعات» که در آخر فیلم خوانده میشود را حفظ شده بودم، با آن آهنگ عجیب بر آخر فیلم و صحنه هایی که دیگرگون کننده ی تکرار زدگی زندگی هستند!
حرکت و تغییر را شاید بتوان مهمترین خصلت آوینی نام نهاد. خصلتهایی که زندگی های پرشور را می سازند. «جستجوگری در مسیر شدن» را شهید بهشتی برای شریعتی به کار برده بود و بیراه نیست اگر برای سید مرتضای آوینی آن را به کار بریم.
در آن فیلم، برادر سید مرتضای آوینی با سیگاری که دودش در کادر هست و خودش نیست، با چهره ای برافروخته، اندکی بعد از شهادت مرتضی، با صدایی شبیه به صدای او، در نمایی بسته، با سری به زیر افتاده، گله میکند از کسانی که تا همین اندکی پیش بر مرتضی می تاختند و در تخریبش از هیچ چیزی دریغ نمی کردند و بعد از شهادتش یک شبه قلمهاشان چرخید و شدند مدافع آن صدای جادویی… در آن فیلم کدهایی هست تا این عزیران را که نان را نه به نرخ روز که احتکار میکنند تا به نرخ فردا بخورند را من و تو بشناسیم…
قبل از انتخابات دیدن دست نوشته ی همسر سید مرتضی در کنار دست نوشته های بسیاری خانواده های شهدای دیگر در آن کتابچه ی جیبی که عنوان ِ «یاد» داشت دلربا بود. به شوخی به دوستی میگفتم که خانواده ی اکثر اتوبانهای تهران طرفدار میرحسین شده اند!

دست نوشته ی کوتاه بالای مریم امینی خود گویای بسیاری حرفها بود. خیال ِ اینکه بودن امروز مرتضای آوینی با چه تفکراتی همراه میشد خیالی باطل است، نشدنی است، اما اینکه کیهان و فارس و رجا میشوند کاسه ی داغ تر از آش طرفداری سید مرتضی، از آن طنزهای با نمک روزگار است!
همان ها که روزگاری تاب تهیه ی «هیچکاک، همیشه استاد» توسط سید مرتضی را نداشتند، بعد از شهادتش با هوش ذاتی خود پی بردند که بهتر است از او بنویسند و این بار نه در جهت تخریب او که در جهت سند زدن او به نام خویش! وصله ای به قول ادیبان لا یتچسبک!
به قول دخترش، «آوینی خوب، آوینی مرده!«
بعد نوشت: شاهد از غیب رسید!
2 دیدگاه
آوریل 3, 2010 در 5:50 ب.ظ. (عمومی)
ساقیا یک ره میی در جام ریز // کاین ستیزنده فلک دارد ستیز
ساقیا بر کف نهم جامی کز او // کشف سازم راز گردون مو به مو
ساقیا جامی که بی خویش آمدم // یک قدم از خویشتن پیش آمدم
ساقیا در ده میی کز نور او // نو به نو سازم وضویی بر وضو
ساقیا زاین می بده بال و پرم // پای بند عقل بر دار از سرم
ساقیا در ده عصایی زاین شراب // تا از این ظلمت سرا گیرم شتاب
ساقیا مستم کن از جام بلور // تا به مستی وا رهم زین عیش شور
ساقیا مستم کن از جام الست // تا به مستی وانمایم هرچه هست
ساقیا از یک قدح هوشم ببر // وا رهان جان را ز «سحر مستمر»
ساقیا در ده میی از نور روح // کاتش دل وانشیند زآن صبوح
ساقیا رحمی که بیگاه آمدم // با خجالتها به درگاه آمدم
ساقیا می در قدح کن بهر من // وا رهان جان را ز قید خویشتن
ساقیا از سر بنه این خواب را // آب ده این سینه ی پرتاب را

روز تولد هشتاد و هشت برایم هفت کتاب هدیه داشت، لابه لای آنها مجموعه اشعار صدرالدین شیرازی بود که دیوانه وار دوستش دارم. بیتهایی که با «ساقیا» آغاز کرده را البته بسی بیشتر دوست دارم.
3 دیدگاه
مارس 28, 2010 در 4:21 ب.ظ. (دلنوشته)
نوبت من است،
مینویسم: فالگوش ِ همه ی ماهی ها -رنگ به رنگ- ایستادم، یکسر از «تو» میگفتند.
نوبت اوست،
دفتر را میبندد و نگاهم میکند.

4 دیدگاه
مارس 13, 2010 در 2:31 ب.ظ. (عمومی)
کوتاه اگر بخواهم بگویم میشود اینکه «بی حوصله ام»!
عید میخواهد بیاید، طبیعتی که دیگرگون میشود، و یادی که پیامبر از ما خواست که هر گاه بهار را دیدید ذکر نشور کنید.
اجازه بدهید در این بی حوصله گی و در داخل پرانتز (کمانه) بگویم که ابتدای ماه ربیع قمری این حدیث معروف از پیامبر در مورد دیدن بهار و ذکر قیامت، بر روی در و دیوار شهر من دیده شد! و شد عامل برانگیختن و مرور بسیاری مسائل، درون من. اینکه ما امسال در ایران اول ماه ربیع در داخل زمستان هستیم و دوستان تبلیغاتی که معلوم نیست به دستور کدام حضرت آقایی آن بیلبوردها را در شهر زدند حواسشان نبوده که اینجا در ایران هنوز زمستان است!
این مساله ی ساده اساس ذهنیات بی شماری میشود، اندیشه بر سر اینکه به وضوح همین اشتباه بسیاری در تعبیر و تفسیر آنچه به نام دین برای ما مانده اشتباه میکنند، امکان تدقیق و تطبیق را با زمان از دست میدهند و عنصر عصری بودن بسیاری از پدیده ها را نمی بینند! ما در اولویت بندی های دینی و تقدم و تاخر زشتی ها به بیراهه میرویم. با خود فکر کنیم که این همه انرژی که برای طرحهایی مانند رعایت زورکی حجاب در کشور ما این همه سال اجرا شده اگر به سمت تقبیح دروغ رفته بود بهتر نبود؟!
بگذریم، پرچانگی های من تمامی ندارد.
نزدیک بهاریم و عید امسال مانند بغضی بر گلویم نشسته است. میشود خندید و شاد بود، میشود به دیدار و بازدیدهای مرسوم پرداخت و شاد بود، میتوان نشست پای فیلمهای نوروزی، عیدی داد و گرفت، شیرینی خورد و چای تعارف کرد، سفر رفت، درس خواند، تفریح کرد، پیک نوروزی حل کرد، اردوی کنکوری رفت، میتوان خیلی کارها کرد، میتوان کتاب خواند، خلوت داشت، میتوان به هم زنگ بزنیم و تبریک بگوییم و آرزوهای خوب کنیم، میتوان بسیار بسیار کارها کرد…
من اما هرچند نمی خواهم کام کسی را تلخ کنم، نمی دانم چرا بغض دارم! من اما نمی دانم چرا بعدِ خنده هایم، تکانی میخورم و در خودم فرو میروم، من اما نمی دانم چرا دلم تنگ است؟
امسال بر سر سفره ای که یک پای آن قران است و پای دیگرش آب و آیینه به فکر بچه های محمد نوری زاد خواهم بود، بچه های علیرضای بهشتی شیرازی، بچه های میردامادی، بچه های بهزاد! بهزاد نبوی که کوچک زاده (که به قول خودش وکیل الدولة میخوانندش) در عجیب ترین اظهار نظر سیاسی امسال او را «ترسو» خواند!!!! و بچه های بسیاری دیگر که بردن نامشان از حوصله خارج است، چه من تعلق فکری به آنها داشته باشم چه نه!
بهتر است روشن تر بگویم، امسال عید لطفی برایم ندارد، امسال همه دردهای ما تازه شده اند، هنوز ازشان خون میچکد، هنوز خشک هم نشده اند، بر هم انبار شده اند، امسال من بلد نیستم خوشحال باشم! منظورم این است که اگر بخواهم هم نمی توانم! ته ِ خنده های معمولی روزمره ام هم، آخرِ شب میبینی تلخی خانه کرده!
روزگار هنوز هم آرام میگذرد، و خدایی که «لقد خلقنا الانسان فی کبد» را گوشزدمان کرده برایمان از جادوی «الیس الصبح بقریب» هم سخن گفته.
باب این نوشته مفتوح ماند….
11 دیدگاه
مارس 4, 2010 در 12:51 ب.ظ. (عمومی)
حکایتی است،
دستم مینویسد: ما ندیده عاشق شدیم. ندیده!
دلم پاک میکند، مینویسد: ما همه ی آنچه را باید می دیدیم، دیدیم، بر دیده ها عاشق شدیم! نیم بیتی هم اضافه میکند: همه را بیازمودم، ز «تو» خوشترم نیامد.
دست، باز مینویسد: ….
دل، آرام همه را پاک میکند، میگوید همان حکایت «دیده و ندیده» بس است.
دست و دل میخندند.

7 دیدگاه
فوریه 23, 2010 در 3:59 ب.ظ. (سیاستِ اجتماعی)
خبر کوتاه است و البته خوشحال کننده: عبدالمالک ریگی دستگیر شد.
شنیدن این خبر خوشحال کننده است. شنیدن این خبر فردای دیدن «به رنگ ارغوان» خود لذتی مضاعف دارد. از جنبه های بارز به رنگ ارغوان نفوذ و قدرت منابع اطلاعاتی کشور است.
اولین بار که آن فیلم مستندِ حمله ی ریگی به کاروان مسوولان و ماموران در زاهدان را دیدم، چند چیز ذهنم را درگیر کرده بود، مهم تر از همه همین بود که چندین ماشین و چندین نفر آدم در بیابان دور هم جمع میشوند که منتظر کاروانی بمانند و به رویشان آتش باز کنند. در این مدت دعا و نماز میخوانند و عبدالمالک شخصا برایشان صحبت میکند و از جهاد و شهادت میگوید و وعده ی بهشت میدهد و آن نگاه معروف اسلامی را برایشان شرح میدهد که یا پیروز میشویم یا شهید، که به لقای الهی میرسیم! غروب میشود و حمله میکنند و اسیر میگیرند و سر بریدن و ….این فیلم را خود این گروهک منتشر کرده بود.
به گمانم لابه لای همه ی این قصه، یک چیز بیشتر از همه جلوه داشت و آن همین روحانی و معنوی صحبت کردن این موجود کذایی بود. داستان داستان سوء استفاده ی همیشگی گروهی است که میدانند دروغ میگویند از گروهی که نمی دانند دروغ میشنوند!
عبدالمالک اجیر کردگانش را وعده پول و مقام نمی دهد، چه زندگی در بیابان های زاهدان و ایرانشهر و تاسوکی و هزار جای این چنینی دیگر انگیزه ای برای پول و خوشی نمی خواهد! وعده ی رضوان الهی! وعده ی لقا ءالله! وعده ی من المومنین رجال صدقوا… میدهد، سوار بر بی خبری و نافهمی دینی عده ای که به گفته های او ایمان دارند. چیزی از جنس طالبانیسم، نوعی از جنس آنچه در مورد حسن صباح و الموت و حشاشین گفته میشود! عبدالمالک به سان رهبری معنوی میان طرفدارانش بروز و ظهور دارد! او را میپرستند چون یک رهبر معنوی! کسی که سودای دین و خدا دارد! پیروانش او را تروریست و آدمکش نمی دانند، او بزرگ آنهاست که توانسته در جوانی این مقامات را طی کند، او برای آنها موجه است! به جندالله بودن او ایمان دارند و این همه ی فاجعه ی قصه است.
چه باید کرد که چنین نشود؟ از نگاه تربیت فکری جامعه، کجا را باید نشانه گرفت که این مدل گروهک های فکری با این نوع تفکر رشد نکند؟
بد نیست بار دیگر برگریدم و بر خود نگاهی ساده بیاندازیم، نسبت ما با دانسته هامان چیست؟ واکنشمان به حرفهایی که شنیده ایم و خوانده ایم چیست؟ به قول آن دوستمان، کژتابی های ذهنی را چطور میتوان فهمید و چگونه میتوان اصلاح کرد؟ ما دچار این کژتابی ها از نوع خودمان نیستیم؟ هستیم؟ هرچه هست این موجود عجیب و غریب دستگیر شده، کام خوشحالمان کاش حواسش به جایی خارج از اصل قصه پرت نشود.
* عنوان این نوشته نام کتابی کوچک اما بسیار خواندنی، عمیق و دوست داشتنی با رویکرد سقراطی است.
5 دیدگاه
فوریه 21, 2010 در 10:59 ق.ظ. (دلنوشته)
مستی چشمهای تو حقیقت داشت، نه شعر بود، نه خواب.

3 دیدگاه
فوریه 19, 2010 در 1:01 ب.ظ. (دلنوشته)
زلال بود،
آنقدر که نبینی اش.
2 دیدگاه
فوریه 17, 2010 در 11:52 ق.ظ. (دلنوشته)
راه پله را میپیچیدم سمت راست، بالا، عکست میخورد به چشمانم، آن روبرو نشسته ای، آرام نگاه میکنی، از شیشه مشبک های رنگی، نور لباسِ رنگ می پوشید و میخورد بر صورتم، صد رنگ میشدیم، خدا رنگ بود، نگاه بود.
برایت همان شعر را – که ورد زبان شده بود- باز میخوانم:
روزای خوبِ شکفتن، یادمه، پیشِ کوه، اسم تو گفتن، یادمه…

نوشتن دیدگاه
فوریه 15, 2010 در 3:09 ب.ظ. (عمومی)
نوشته ی دوستمان* را که میخواندم حواسم جای دیگری بود، جایی حوالیِ قرعه ی فال به نام منِ دیوانه زدند…. از ذهنم میگذشت:
1- انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها فحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا.
2- ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی اهلها.
امانتدار خوبی باشیم و تمام.
* خواندن نوشته های این دوستمان مستلزم این است که پسورد داشته باشید. از خودشان بخواهید.
3 دیدگاه
فوریه 15, 2010 در 12:02 ب.ظ. (عمومی)
نوشته بود: وقتی»سپندارمذگان» فراموش میشود و «ولنتاین» گرامی.
گفتم مگر این «سپندارمذگان» اصلا بود که حالا فراموش شده باشد؟! وقتی ولنتاین آمد و با قرمزی اش همه ی مغازه ها و ذهن ها را در نوردید و شد فرهنگ، ما تازه از خواب برخواستیم و دیدیم که ای بابا خودمان در فرهنگ بومی همین مردمانی که هی خرسهای قرمز میخرند و روبانهای قرمز به آن میزنند! چیزی داشته ایم که برای خودمان بوده و طبق معمول نه اینکه فراموش کرده باشیم که اصلا به حسابش نیاورده بودیم… قرنها بوده که به حسابش نیاورده ایم… ما تقریبا با طبیعت، با انسان، با زندگی قهریم، بخواهیم یا نخواهیم، خوشمان بیاید یا نیاید قهریم، بد فهمی های دینی، ما را کشانده به آنجا که گمان بریم هرآنچه خارج از این جریان رخ میدهد باطل است و سعی کنیم با ندیدنش نابودش کنیم. اگر نبود ولنتاینی کجا یادمان می افتاد سپندارمذگان؟ این یادآوری هم نه از روی میل که به اکراه تمام صورت میگیرد، یک جورهایی تحملش میکنیم و هرازگاهی بر رویش مانور میدهیم که خاطره ی ولنتاین را فراموش کنیم! غافل از اینکه ولنتاین شد فرهنگ، رسوخ کرد، شد اس ام اس، شد خریدهای گران قیمت و قرمز، شد صفحات اینترنتی بی شمار، شد یاد و خاطره، پارسال چی برات خرید؟ امسال کجا رفتین؟ شد… شد جزوی از ما!
5 دیدگاه
فوریه 13, 2010 در 11:28 ق.ظ. (دلنوشته)
بگذار ستاره ها گمان کنند تو را لابه لای خویش پنهان کرده اند….
4 دیدگاه
فوریه 12, 2010 در 3:29 ب.ظ. (عمومی)
از امروز برای نوشتن، ورد پرس را در خدمت خواهیم گرفت. اینجا رو چند ماه پیش ساختم، دوست نداشتم بیام، نه اینکه اینجا بد باشه، به اونجا عادت کرده بودم. تا اینکه حضرت فیلترینگ مجبورمون کرد.
7 دیدگاه
اکتبر 6, 2009 در 7:20 ب.ظ. (دلنوشته)
Tags: عمومی
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار / وز او به عاشق بی دل خبر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی / کنون که ماه تمامی گذر دریغ مدار

نوشتن دیدگاه